ليبيدو آنهنگام كه منفجر مي شود
I
در روانكاوي، مفهوم اروس (Eros) اشاره دارد به غريزههاي معطوف به لذتجويي (هدونيسم ) كه نيرويشان از «ليبيدو» مايه ميگيرد. البته اروس تكاپوي صرف براي ارضاي غرايز حيواني نيست، بلكه به گفته «فرويد» هدف آن پيوستن يكايك افراد وسپس خانوادهها، قبايل، نژادها وملتها به يكديگر، به صورت واحد پهناور جامعهي بشري است. به تعبيري ديگر اروس، ميانجي ارتباط ميان افراد و جوامع و به عبارتي خالق «فرهنگ» آنهاست.
از ديدگاه فرويد، فرهنگ همواره از تكانهاي دروني تبعيت ميكند. اين تكانه يا غريزه چيزي نيست جز برانگيختن احساس گنهكاري روزافزون و مراقبت براي زنده نگهداشتن آن، كه لازمه تداوم فرهنگ ميباشد. احساس گناه همان چيزي است كه فرويد از آن به « تاديب نفس» ياد ميكند. از نظر وي در روان آدمي، دومبدا وجود دارد: يكي مبدا واقعيتطلبي وديگري مبدا لذت جويي كه سازندهي اصلي پيكار هميشگي "Ego"(من) با "Id" (نهاد)هستند. «نهاد» به عنوان قلمروي فاقد حس اخلاقي و صورت شكلنايافته تمنيات بدوي همچون غريزه جنسي، كه اروس به عنوان رانه عاطفه جنسي از ويژگيهاي آن به شمار ميرود، با «من» به عنوان قلمرو شخصيت انسان به گونهاي كه در ناخودآگاه شكل ميگيرد، در تعارضي تاريخي به سر ميبرد.
از نظر فرويد در ظهورتمدن، «من» ميبايست « نهاد» را كنترل و رام نمايد. تمدن از نظر وي همواره به سركوب وابسته است ولذا ذاتا متضمن رنج و احساس گناه است. فرويد در رساله اجتماعي خود «تمدن و ناخرسندي هايش» عنوان ميكند كه اگر ما سعي نمائيم همه اميال خود، اعم از جنسي و غير جنسي را ارضا كنيم، جامعه و تمدن و فرهنگ نابود ميشود و در اين شكل افراد به يكديگر تنها به عنوان ارضا كنندگان اروس نگاه ميكنند.
اين نسبت برقرار شده فرويد ميان «اروس- تاديب نفس» با «رشد تمدن- ظهور فرهنگ» در دههي شصت منتقدي جدي يافت. ماركوزه در مقالهاي كه بعدها در كتاب « خرد و انقلاب» چاپ گرديد ميان اخلاق لذتجويي و جنبه رهايي بخشي لذت جويي تمايز گذاشت.
ماركوزه در اين مقاله كه جرقههايي از تئوري « اروس و تمدن» در آن ديده شد، ملاك جنبه رهايي بخشي لذتجويي را كذب بودن آن در طول تاريخ عنوان كرد. از نظر وي لذتجويي توانسته است طلب خوشي وخوشبختي را در مقابل هرگونه آرمان سازي از ناخوشي و تيرهبختي، زنده نگهدارد. در ديدگاه ماركوزه، لذتجويي در برابر كاستن از ارزش التذاذ خواه از طريق كيش كار وخواه به وسيلهي تجليل از فرهنگ مثبت -كه زيبايي را به دلداريهاي بيمايه تبديل ميكند- مانند وزنه متقابل عمل كرده است. لذتجويي به ويژه ميبايد آدمي را متوجه اين حقيقت كند كه بشر، عمل جنسي را به سطح تكاليف، عادات و يا بهداشت عاطفي پايين آورده و خوشي جنسي را در اين راه فدا كرده است.
در تئوري فرويد هرچند افزايش قواي اروس تا بالاترين حد از اهميت بنياديني برخوردار است، اما همواره اين دغدغه وجود دارد كه اين افزايش، تاديب نفس و خويشتنداري و در مجموع تمدن را به خظر نيندازد. زيرا همانگونه كه پيشتر عنوان گرديد، از نظر فرويد، مقداري خويشتنداري و جلو گيري از غرايز براي دوام تمدن، لازم است. زيرا اگر« نهاد» به خود واگذار شود به حالت انفعالي ومواج از يك احساس غريزي به احساس غريزي ديگري رانده ميشود. فرويد، بهايي كه هر فرد از لحاظ عاطفي در ازاي زندگي در جامعه متمدن پرداخته و بايد بپردازد را ترك نفس و احساس گنهكاري و تنبيه خويشتن مي داند و به صراحت لهجه ميگويد كه ذات تمدن سركوب گر است.
اما از نظر ماركوزه، سركوب لذات وشادي از سركوب ضروري فراتر رفته وتبديل به سركوب غير ضروري (سركوب مازاد) شده است. سرچشمه اين سركوب غير ضروري نيز از نظر وي بيشك چگونگي توزيع منابع اقتصادي- معيشتي و نيز نوع سلطه اجتماعي(ايدئولوژي مسلط) بوده است كه در نظام سرمايهداري برقرار گشته و گرنه بقاي تمدن نيازمند اين حجم از سركوب نيست. سركوب ميل جنسي و اصل لذت، برخلاف گفته فرويد، در ديدگاه ماركوزه، تنها به حكم اصل واقعيت صرف، صورتبندي نميگردد، بلكه در پشت اين اصل، سلطه در شكل تاريخي خاص آن قرار دارد كه سركوب غريزهي جنسي را امري لازم بيان ميكند. از نظر ماركوزه يكي از مظاهر اصلي رهايي وآزادي انسان، آزادي از سركوب غير ضروري در خصوص زندگي جنسي است. او از دو واژه محوري در تئوري انتقادي خود بهره ميگيرد: سركوب مازاد(غير ضروري) و ديگري اصل عملكرد.
منظور وي از سركوب مازاد، ايجاد محدوديتهاجهت اعمال سلطه ايدئولوژي است كه مازاد بر تعديل لازم رانهها جهت تداوم نسل آدمي در يك تمدن صورت ميگيرد. از نظر ماركوزه سطح سركوب ميتواند براي جوامع گوناگون متفاوت باشد. در مراحل نخستين سرمايهداري، براي تضمين اين كه مردم اكثروقت خود را صرف كار كردن نمايند، درجه بالايي از سركوب لازم بود. در اين وضعيت، معدودي از اميال اجازه پيدا ميكنند تا وارد حوزه خودآگاهي شوند و نيز كانونهاي لذتآفرين بدن به اندامهاي جنسي محدود ميگردند. تئوري فرويد در كتاب «تمدن و ناخرسنديهايش » دقيقا معطوف به همين دوره است و سعي دارد فرايندي را توصيف كند كه از رهگذر آن، اين محدوديت اتفاق ميافتد؛ اما رشد نيروهاي مولد در دورههاي بعد سرمايهداري به معناي آن است كه ديگر چنين درجه بالايي از سركوب، ضرورتي ندارد. در اين دوره است كه نوعي سركوب مازاد ايجاد ميشود كه چيزي بيشتر از سركوب ضروري براي بقاي موجوديت جامعه است.
اصل عملكرد، به موضوع برآورده ساختن انتظارات جامعه اشاره دارد كه در اين تئوري، ناظر به توليد مثل ميباشد. از نظر ماركوزه، اصل عملكرد، ليبيدو را تنها در يك بخش از بدن متمركز ساخته و بقيه را به عنوان ابزار و وسايل ايدئولوژي (در خدمت نظم حاكم) آزاد گذاشته است. اين تمدن سلطه آميز است كه ميل جنسي را صرفا در جهت توليد مثل هدايت ميكند و اساسا با رهايي از قيد اين تمدن است كه حيات انسان ميتواند بار ديگر تاميت ومعناي زيباييشناختي ناب خود را به دست آورد.
ماركوزه به گسترش ليبيدو ميانديشد و نه انفجار آن و به همين سبب، آسانگيريهاي مرسوم در امور جنسي(پورنوگرافي) را واجد رهايي كه وي به دنبالش است، نميبيند. از نظر او اين آزادسازيها فقط ابزاري براي حيلتسازي و سوق دادن توده به سوي پذيرش نظم موجود و بيشتر نوعي مديريت ليبيدوست تا گسترش آن.
II
اتفاقاتي كه هر روزه شاهد آن هستيم و در مورد اخير (دانشگاه زنجان) به وضوح ميبينيم ناشي از انفجار ليبيدوست. انفجاري كه از سركوب گسترش ليبيدو توسط ايدئولوژي مسلط برآمده است. نفس تاديب نشده ( رها شده) معاونت دانشجويي- فرهنگي(!) دانشگاه زنجان و بيتمدني علني شده وي محصول ايدئولوژي عرياني است كه خود وي از مقومان آن بوده است. در اينجا نسبت ميان ليبيدو و ايدئولوژي همان چيزي است كه ماركوزه بدان اشاره دارد. ايدئولوژي بر اساس منطق يكسان سازش، ليبيدو را سركوب ميسازد. نكته در اينجاست كه اين بار ليبيدو در مدل مورد بررسي ما (مساله دانشگاه زنجان) از ايدئولوژي به سختي انتقام گرفته است. نهاد منفجر شده معاون فرهنگي چنان از من ايدئولوژيك وي،در يكي از مهمترين دستگاههاي ايدئولوژيك دولت(دانشگاه) انتقام گرفته كه انفجارش ، لب و دهان تمام قدرت ايدئولوژي را متورم ساخته است. ليبيدوي سركوبشده معاون فرهنگي در دوران جواني كه به نفع ايدئولوژي حاكم زماني تصعيد يافته بود، اين بار در وضعيتي بيرون ميزند كه ايدئولوژي انتظار آن را ندارد. در واقع مشكل اصلي نظم حاكم در اين جاست كه ليبيدوي يكي از عناصرش از وضعيت تصعيد يافتگي خود خارج شده است؛ تصعيديافتگي كه تا همين اواخر- با بستن يا در واقع پر كردن انجمن اسلامي دانشگاه زنجان- به خوبي عمل مي كرده است.
ايدئولوژي مسلط اگر از تصعيد ليبيدوي منتقدان جوان دانشجويش ،كه در شكل اعتراضات دانشجويي رخ ميداد، معذب بود اين بار از تصعيد نايافتگي طرفداران ميانسالش به زحمت افتاده است. هم آن تصعيد يافتگي جوانان و هم اين تصعيد نايافتگي ميانسالان، محصول سركوب چيزي است كه ميتوان آن را سركوب گسترش ليبيدو تعبير كرد.
جذابيت بازنمايي اين رخداد در وجدان عمومي وگسترش سريع خبر آن، بيش از آن كه معلول وقاحت اين گستاخي باشد، قدرت ايدئولوژي را لو ميدهد. به تعبير ديگر، اساسا وجه پروبلماتيك اتفاق زنجان بيش از آنكه ناشي از انفجار ليبيدوي يك فرد باشد- اتفاقي كه هر روزه در شهر، صفحهي حوادث روزنامهها و ... قابل مشاهده است- ناشي از همين لو رفتگي تن ايدئولوژي است. همانگونه كه فوكو مينويسد، تن جامعه در امتداد تن حاكم است. با لورفتن تن- در اين جا تجسد ليبيدوي- يكي از اجزاي جامعه ايدئولوژيك، بيش از هر چيزي تن حاكم عيان ميشود. در واقع اين همان نسبتي است كه فوكو سعي دارد ميان سكسواليته با قدرت برقرار سازد. در واقع با لورفتن بدن يكي از عناصر مديريتي يكي از دستگاههاي ايدئولوژيك، تمام فرايندهايي فاش ميشود كه ايدئولوژي براي سركوب ليبيدو، به كار گرفته است.
اصل « عملكرد» ليبيدوي يك نسل، در جواني، به توليد مثل (در واقع توليد مثل كنشگر ايدئولوژيك) و صيانت از وضع مستقر آسيبپذير مشغول بوده است. در اين فرايند ليبيدوي اين نسل شامل سركوب اضافي بوده كه از طريق مناسبات اجتماعي- سياسي بر آن اعمال ميشده است. نكته در اين جاست كه بعد از برطرف شدن خطر آسيبپذيري وضع مستقر براي كنشگران ايدئولوژي ، در دوره استقرار و كم رنگ شدن سختي ايدئولوژي براي آن ها، كه حالا به ميانسالگي رسيدهاند، رانه زندگي يا اروس سربرآورده وتمام تمدن ايدئولوژيك ساخته شده قبلي را به خطر مياندازد. اين اتفاق در اشكال ديگري نيز خود را نشان داداه است. جواناني كه در گذشته و در دوره تثبيت در خانههاي محقر زندگي ميكردند، لباسهاي ساده ميپوشيدند و از وسايل نقليه عمومي ياموتورسيكلت استفاده ميكردند(غلبه رانه مرگ) و منتظر فدا شدن در راه وطن و اعتقاداتشان بودند، امروزه ميانسالاني هستند كه به گونهاي متفاوت زندگي ورانه زندگي راطلب ميكنند. در مجموع ميتوان گفت كه سركوب حداكثري جنبهي رهايي بخشي لذتجويي در دهههاي گذشته و نفي ايدئولوژيك كامل هرگونه هدونيسم و در نتيجه آرماني شدن و بعد ستايش هرگونه ناخوشي( فقر، مرگ،...) بيتمدنيهاي عيان شده امروز ما را به بار آورده است. بيتمدنيهايي كه از دل نهادهاي ايدئولوژيك گرفته تا جاي، جاي شهرمان گسترش يافته است. اين گونه تصور ميشود كه همه در حال « اتو زدن» هستند. از معاون دانشجويي فرهنگي ميانسال تا جوانان خردهبورژوا.
سركوب مازاد صورت گرفته ليبيدو، حس گناه را از بين برده و تصويري از جامعه نامتمدن ساخته است؛ درواقع نامتمدني كه محصول سر كوب ليبيدو است (بر خلاف آنچه فرويد ميگويد كه تمدن محصول سركوب ليبيدو است). وضعيت ما حتي تئوري ماركوزه را هم به خطر مياندازد. وضعيت انضمامي ما با توجه به سركوبهاي غير ضروري صورت گرفته ليبيدو در دهههاي گذشته و نيز اكنون در آن، در خطر انفجار ليبيدوست. صنعت رشديافته پورنوگرافي، تهاجم بيرحمانه به حوزهي خصوصي افراد، سكسواليته مزاحم در سطح شهر و ... امكان دفاع رهايي بخش از «اروس» را مشكل ساخته است. امر جنسي ارضا نشده متورم در لايه زيرين مناسبات اجتماعيمان كه همچون فنري مترصد رها شدن، جمع شده است را چگونه ميتوان ،صورت بندي اي رهايي بخش و انتقادي داد و همه را به كنترل بر نفس و صيانت از خود (يا به تفسيري ديگر سركوب ليبيدو) فرا نخواند؟ ليبيدوي سركوب شده جامعه توسط ايدئولوژي، در آستانه در ايستاده است. چه كسي جرات ميكند، گوشه در را باز كند؟
وقتي دولت خود را موظف به سركوب و كنترل ميل جنسي جامعه بداند و اين وظيفه را از دوش خود افراد (حالا با هر نحو، چه ايدئولوژي و چه طرح امنيت اجتماعي) بردارد، وظيفهاي كه تماما برعهدهي خود فرد است، در واقع به جامعه آموزش ميدهد كه هر جا من(دولت) نبودم، ليبيدويت را منفجر كن.
