تبليغاتX
تجربه زیسته - چرا "فرهنگ" برای حکومت های انقلابی مهم است

تجربه زیسته

 

انقلاب فرهنگی پروژه ای برای حفظ توده

                                                                                                           برای: بابک مینا


شوراي عالي انقلاب فرهنگي به عنوان مرجع عالي سياست‌گذاري، تعيين خط مشي، تصميم‌گيري و هماهنگي و هدايت امور فرهنگي، آموزشي و پژوهشي كشور، محسوب شده و تصميمات و مصوبات آن لازم‌الاجرا و در حكم قانون است (به نقل از منشور اهداف و وظايف شوراي عالي انقلاب فرهنگي) .
اين شورا كه به رياست رئيس جمهور و اعضاي آن منتخب مقام رهبري (ولايت فقيه) مي‌باشد، بعد از اتفاقات فروردين‌ماه ۱۳۵۹ و تعطيلي سراسري دانشگاه‌ها، موجوديت يافت و تا به امروز نيز ادامه دارد.
در اين مقاله تلاش بر اين است كه منشأ فكري و ايدئولوژيك تأسيس و تداوم اين نهاد نشان داده شده و به اين سؤال پاسخ داده شود كه شوراي انقلاب فرهنگي با چه جهان‌بيني و متكي بر چه واقعيت عيني و ذهني خلق شد.

۱.

مارشال برمن در كتاب «تجربه مدرنيته» سعي دارد نشان دهد كه مدرنيته، تجربه‌اي منحصراَ غربي نيست و مردم تمام دنيا همچون كشورهاي جهان سوم نيز راهي به غير از زير سر گذراندن اين تجربه ندارند. اما معتقد است در كشورهاي جهان سوم، تجربه مدرنيته همواره توسط دولت‌ها، غربي و فاسد نشان داده مي‌شود. او دربخشي از «فاوست گوته: تراژدي توسعه و رشد» مي‌نويسد:
«بسياري از دولت‌هاي جهان سوم مدرنيته را به لحاظ فرهنگي، غربي مي‌دانند و از اين رو مدعي‌اندكه هيچ ربطي ميان جهان سوم و مدرنيته وجود ندارد. اگر اين ادعا درست باشد و فرهنگ مدرنيته حقيقتا و به روشني غربي است چه نيازي به انرژي دولت براي واپس زدن آن است؟ در واقع آنچه دولت‌ها به غربي‌ها نسبت مي‌دهند و آنچه تحت عنوان فساد غربي ممنوع مي‌سازند، چيزي جز توان‌هاو آرزوها و روح انتقادي مردم خودشان نيست» (برمن،۱۳۷۹/ص ۱۲۰) .
يكي از مهمترين تلقي‌هايي كه منجر به انقلاب فرهنگي در ايران شد، نوع نگاه به دانشگاه به عنوان بخشي از مدرنيته بود.دانشگاه در درون ايدئولوژي‌ انقلابي اسلام سياسي، تحفه‌اي از نظام غربي انگاشته مي‌شد كه در دوران نظام سياسي قبلي (شاهنشاهي) كه غربي و فاسد بود، ايجاد و تقويت گرديد. اما از سويي ديگر و با وجود اين تلقي، امكان چشم‌پوشي از دانشگاه ممكن نبود. تئوري اسلام سياسي به سبب داشتن دعوي جهاني شدن، نمي‌توانست و نمي‌تواند از دانشگاه به عنوان نهاد تحكيم‌كننده عقلانيت ابزاري، گذشته و با دنيا ارتباط برقرار كند.
اين وضعيت دوگانه در مورد تجربه مدرنيته دانشگاه را مي‌توان در كليت فرايند مدرنيزاسيون ايراني تماشا كرد.علي ميرسپاسي در كتاب «تأملي در مدرنيته ايراني» معتقد است كه در فرايند مدرنيزاسيون ايراني از يك سو به مدرنيته و غرب به چشم ديگري نامطلوب نگاه مي‌شود و از سويي ديگر همه بر اين اعتقادند كه اگر ايران مي‌خواهد آينده‌اي مطلوب داشته باشد، ديگري شدن يا غربي شدن، تقدير محتوم اوست.
وی، وضعيت پارادوكسيكال مدرنيته ايراني را اينگونه شرح مي‌دهد:
«براساس تجربه ايراني مدرنيته، مي‌توان حكايتي جذاب درباره مدرنيزاسيون جامعه‌اي تقرير كرد كه ميان دو وضعيت متعارض گير كرده بود: از طرفي در آتش اشتياق براي نيل به پيشرفت مادي مي‌سوخت و از طرف ديگر نگران از دست دادن هويت منحصر به فرد ملي، اخلاقي و فرهنگي خود بود»(ميرسپاسي،۱۳۸۴/ص۳۷) .
ازسويي ديگر، وضعيت دنياي غرب و نوع تمايزگذاري كه غربيان با ديگر جوامع (شرقيان) برقرار كردند، سازنده تلقي و برنامه سياسي در برخي كشورهاي توسعه نيافته شد كه مي‌توان آن را بومي‌گرايي نام نهاد؛ كشورهايي همچون ايران و چين.
مدرنيزاسيون تحميلي و از بالاي شاه در دهه‌هاي ۴۰ و ۵۰ در واقع صورت‌بندي ناقص و غيرمدبرانه كسي بود كه مي‌خواست فاصله چند صد ساله ميان ايران و غرب را يك شبه بپيمايد و در واقع بدون توجه به مدرنيسم، مدرنيزاسيون را پيش برد.
ميرسپاسي در فصل سوم كتاب خود به خوبي اين مسأله را تشريح مي‌كند. از نظر او، برنامه اصلاحات ارضي شاه منجر به مهاجرت روستاييان بسياري به شهرها شد كه بعدها اسباب تغيير او را فراهم كردند. مشكل محوري و جدي برنامه مدرن‌سازي شاه اين بود كه خيال مي‌كرد مي‌توان بدون تحول در ساختار قدرت سياسي و اهميت به مدرنيته فرهنگي و سياسي، ايران را مدرن ساخت.
مارشال برمن در جايي از كتاب تجربه مدرنيته، آنجا كه به موضوع ارتباط ميان توسعه و قرباني مي‌پردازد در مورد پروژه شاه ايران مي‌نويسد:
«... هرازگاهي در گوشه‌اي از جهان مردم موفق به سرنگوني توسعه‌گران كاذب حاكم بر خود مي‌شوند، نظير آن توسعه‌گر شبه فاوستي پرمدعا، شاه ايران» (برمن، همان/ص۹۷) .
مدرنيزاسيون دستوري شاه، بدون مشاركت جدي مردم اجرايي گرديد. حتي روشنفكران نيز با اين برنامه احساس بيگانگي مي‌كردند. در واقع قربانيان توسعه شاه، هم قرباني فرايندهاي اجتناب‌ناپذير توسعه مي‌شدند و هم قرباني از خود بيگانگي‌شان نسبت به مدرنيزاسيون شاه.
روستاييان به شهر مهاجرت كرده در لحظه لحظه اين فرايند و در وضعيت نابسامان اقتصادي‌شان در فرايند زندگي نامأنوس شهري، خود را قرباني حس مي‌كردند. آنها با فقدان معنايي كه در زندگي‌شان ايجاد شده بود (معنايي كه در زندگي روستايي داشتند)، هر چه بيشتر دست به دامان عقايد و نهادهاي ديني شدند، يعني درست وضعيتي در مقابل آموزه‌ها و جهان‌بيني مدرنيته.

 محمد ميلاني در كتاب «ساخته شدن انقلاب اسلامي ايران» اين اتفاق را در آن برهه از تاريخ ايران سرآغاز ايجاد گروه‌هاي اجتماعي جديد مي‌داند (۱) . گروه‌هاي قرباني كه بعدها تلاش كردند با بهره‌گيري از تئوري اسلام سياسي، در عوض، مدرنيته و ظواهر آن همچون دانشگاه را قرباني كنند. ميرسپاسي مي‌نويسد:
«-در اين دوره- مهاجران روستايي كه بخش اعظم جامعه فقير شهري را تشكيل مي‌دهند، از سهم خود در ساختار جديد شهري و اجتماعي ناخشنود هستند. آنها با معضلاتي چندبعدي مواجه هستند و در محيط جديد خود، تشويش‌ها و مشقات زيادي را از سر مي‌گذرانند. آنها نمي‌توانند تحولات جديد را درك كنند و قادرنيستند از عهده حل مسائل پيش رو برآيند (...) به نظر مي‌رسد براي آنها زندگي به ناگاه همه معناي خود را از دست داده است. تنها چيزي كه از بيزاري آنها از محيط جديد شهري مي‌كاهد پيوندهاي آنان با نهادهاي ديني است» (ميرسپاسي، همان/ص۱۴۰) .
گروه‌هاي اجتماعي جديدي كه از خلال فرايند از خودبيگانگي مدرنيزاسيون شاه سر بر مي‌آورند (آن چيزي كه ميلاني به آن اشاره مي‌كند) هر چند ابتدائاً براساس منطق اقتصادي فقير و غني قابل تمايزگذاري هستند اما تاريخ نشان داده است قربانيان مدرنيزاسيون شاه- يا همان فقراي از روستا آمده- با تئوري فرهنگي خاصي كه توسط روشنفكران سكولار ساخته شد و به وسيله روحانيون اجرا و پياده گرديد، توانستند خود اين بار قرباني بگيرند.

۲.

دانشگاه بعد از انقلاب با اين هدف به رسميت شناخته شد كه جايي باشد براي ترويج و تبليغ فرهنگ بومي به جاي فرهنگ فاسد غربي. آيت‌الله خميني در حكم خود براي تشكيل ستاد انقلاب فرهنگي در خرداد ۱۳۵۹ چنين مي‌نويسد:
«(اين شورا مأموريت دارد) كه براي برنامه‌ريزي ريشه‌هاي مختلف خط مشي فرهنگي آينده دانشگاه‌ها براساس فرهنگ اسلامي و انتخاب و آماده‌سازي اساتيد شايسته و متعهد و آگاه و ديگر امور مربوط به انقلاب آموزشي اقدام نمايند» ( بشيري،۱۳۸۴/ص۱۳۱) .
همچنين در بخش اهداف منشورشوراي عالي انقلاب فرهنگي صراحتاً در بندهاي نخست آمده است:
«الف ) گسترش نفوذ فرهنگ اسلامي در شئون جامعه و تقويت انقلاب فرهنگي و اعتلاي فرهنگ عمومي
ب ) تزكيه محيط‌هاي علمي و فرهنگي از افكار مادي و نفي مظاهر و آثار غربزدگي از فضاي فرهنگي جامعه
ج ) تحول دانشگاه‌ها و مدارس و مراكز فرهنگي و هنري براساس فرهنگ صحيح اسلامي...» (منشور شوراي عالي.../ همان).انقلاب فرهنگي را مي‌توان بعد از انقلاب اسلامي، بارزترين تجسد تئوري بومي‌گرايي اسلامي دانست.
اشاره شد كه چگونه برنامه اصلاحي شاه به ايجاد خصومت ميان بدنه اجتماعي و مدرنيزاسيون يا شهر منجر گرديد. اين خصومت در متون روشنفكري بهتر از هر جاي ديگري خود را در قالب مفهومي به نام «غرب‌زدگي» نشان مي‌دهد.
جلال آل احمد با صورت‌بندي برداشتي سراسر نوستالوژيك و در عين حال رمانتيك از سنت (اسلامي يا ايراني) در واقع تلاش مي‌كند، پروژه مدرنيزاسيون را به مثابه بخشي از غرب، فاسد و بي‌معنا جلوه دهد. اودر نفي غرب‌زدگاني سخن مي‌گويد كه سعي مي‌كنند با اتكا به فرهنگ مدرن غربي ما را از سنت‌هايمان – كه اصيل‌اند و كارآمد – جدا ساخته و ايرانيان را تهي سازند. نكته جالب در گفتار آل احمد اين است كه وي در مقام يك روشنفكر سكولار، روشنفكران را از جمله بارزترين گروه‌هاي غرب‌زده عنوان مي‌كند و در واقع به تعبير يوسف اباذري به قتل و عام روشنفكران مي‌پردازد (اباذري،روزنامه آينده نو/ شماره ۱۰۸) .
آل احمد در غرب‌زدگي مي‌نويسد:
«غرب‌زدگي مي‌گويم همچون وبازدگي و اگر به مذاق خوشايند نيست بگوئيم گرمازدگي يا سرمازدگي. اما نه. دست كم چيزي است در حدود سن‌زدگي. ديده‌ايد كه گندم را چطور مي‌پوساند؟ از درون. پوسته سالم برجاست اما فقط پوست است، عين همان پوستي كه از پروانه‌اي بر درختي مانده. به هر صورت سخن از يك بيماري است. عارضه‌اي از بيرون آمده و در محيطي آماده براي بيماري رشد كرده» (آل احمد،۱۳۴۱/ص۲۱) .
پروژه بومي‌گرايي اسلامي در مرحله اول با نفي مدرنيزاسيون و فرهنگ غربي آغاز گرديد و در مرحله بعد – توسط افرادي همچون شريعتي و شايگان – با تئوري بازگشت به اصل يا خويش، هر چه بيشتر مقدمات ظهور روحانيت را فراهم نمود.ميرسپاسي درباره جنبش‌هاي توده‌اي كه بر گفتمان بازگشت به اصل استوار بودند، مي‌نويسد:
«گفتمان بازگشت به اصل، نمايانگر كوششي فرهنگي براي صورت مجدد بخشيدن به مدرنيته است؛ آن‌سان كه فراگيري وتنوع بيشتروسلطه‌گري و تمامت‌خواهي كمتري داشته باشد. گفتمان بازگشت به اصل در نمونه ايراني، كوششي را بازتاب مي‌كند كه معطوف به سازگار نمودن فرهنگ جهان شمول مدرنيته با بافت فرهنگي و بومي ايران است» (ميرسپاسي، همان/ص۱۷۱) .
بازتاب تئوري بازگشت به اصل را مي‌توان در بخش وظايف منشور شوراي عالي انقلاب فرهنگي و در بند دوم ملاحظه كرد. يكي از وظايف شوراي عالي انقلاب فرهنگي، تجزيه و تحليل شرايط و جريانات فرهنگي جهان و تبيين تأثير كانون‌ها و ابزارهاي مهم در اين زمينه و اتخاذ تدابير مناسب است. اين تدابير در بخش ديگري از منشور نيز مشخص شده و منظور تدابيري است كه به تهيه و تدوين مباني و شاخص‌هاي دانشگاه، متناسب با نظام اسلامي و طراحي راهكارهاي تحقق آن، مي‌پردازد. بومي‌گرايي انعكاس يافته در منشور شوراي عالي انقلاب فرهنگي در واقع تداوم تئوري است كه روشنفكران سكولار برپايه شكست تجربه مدرنيزاسيون شاه بنيان گذاشتند.

۳.

ايدئولوژي مدرن‌سازي اسلامي يا همان بومي‌گرايي كه در انقلاب ۵۷به ثمر نشست و با حمايت قاطعانه قربانيان مدرنيزاسيون شاه حاكم شد، همانگونه كه به اختصار اشاره شد، بيش از آنكه يك پروژه سياسي محض باشد، همچون تغيير دولت، پروژه فرهنگي بود كه از حمايت اقتدار سياسي برخوردار شد.تأكيد بومي‌گرايان و سپس روحانيون بر فرهنگ فاسد غربي و مظاهر تجلي‌يافته آن در نظام شاهنشاهي و تأكيد بر بازگشت به فرهنگ بومي بي‌شك موتور محرك و پيش‌برنده انقلاب اسلامي بوده است.
آن چيزي كه باعث ساخته شدن «توده مخالف شاه» شد را – در حوزه فرهنگي – شايد بتوان در نموداري نشان داد.



مدرنيزاسيون دستوري شاه
|

V

خلق قرباني
|

V
تقويت و رشد تئوري‌هاي ضد غربي (بومي‌گرايي اسلامي و بازگشت به اصل)
يا قرباني شدن مدرنيته
|

V
رهبري روحانيت مذهبي
|

V
همسويي توده قربانيان (انقلاب)
|

V
قرباني شدن شاه



در نمودار فوق – كه به تكوين و سير قربانيان بيشتر شبيه است – نقش فرهنگ در فرايند رويداد انقلاب ۵۷ به وضوح قابل مشاهده مي‌باشد.رويداد انقلاب نشان داد، نيرويي كه مي‌تواند به يكدستي و همساني توده‌ها منجر شود، نيروي «فرهنگ» مي‌باشد. نقش فرهنگ بومي‌گرايي و ضدغربي در ايجاد و تحكيم توده انقلاب نقشي مهم و حياتي بوده است. همين نكته، نشان‌دهنده چرايي علاقمندي جنبش‌هاي ضدمدرن توده‌اي به «فرهنگ» بوده است.
بيشتر انقلاب‌هاي قرن بيستم در واقع پاسخي بوده‌اند به فرهنگ نوين شهرنشيني و از بين رفتن فرهنگ‌هاي سنتي زندگي. به اين دليل كه مسأله اين جنبش‌ها مسأله فرهنگ بوده است، آنان اغلب خود را در قالب يك هويت فرهنگي عرضه كرده‌اند. فرهنگ كمونيستي لنين، فرهنگ دهقاني مائو و فرهنگ اسلامي انقلاب  ايران نمونه‌هايي روشن از صورت‌بندي‌هاي فرهنگي هستند كه در برابر ساختارهاي فرهنگي پيشين، خلق شده و هويت جديدي را ساختند.
فرهنگ، آن هنگام كه برخوردار از اقتدار سياسي مي‌شود (بعد از انقلاب)، توسط دولت، رسمي مي‌شود. در اين هنگام توجه دولت بر اين مسأله انباشت مي‌شود كه از قدرت فرهنگ در جهت يكدست‌سازي مردم (توده) همچنان استفاده شود. در اينجاست كه مرز فرهنگ و سياست چنان به هم آميخته مي‌شود كه اساساً فرهنگي در خارج از سپهر سياست نمي‌توان مفروض داشت. كاربست ايدئولوژي در واقع در اين وضعيت مي‌باشد؛ وضعيتي كه فرهنگ به پشتوانه قدرت، ظهور مي‌يابد. اولين نتيجه اين وضعيت بانگاه هابرماسی، نابودي حوزه عمومي است(۲).حوزه عمومي و عناصرش همچون محيط دانشگاه، رسانه، نهادهاي مدني و... يا تماماً از ميان مي‌رود يا تماماً در اختيار دولت قرار مي‌گيرد.
فرهنگ، اين بار و در شرايط فقدان حوزه عمومي تبديل به ايدئولوژي فراگير و عامي مي‌شودكه اساساً تجاوز از آن غيرممكن است. فراگيري و عموميت جديد كه اين دفعه نه در جهت خلق انقلاب كه در راستاي حفظ انقلاب در بين توده مردم ايجاد مي‌شود، همان «فرهنگ» دلربا و مورد علاقه ساختارهاي غيردموكراتيك و غيرمدرني است كه در همه جا خود را به منصه ظهور مي‌رساند.
انقلاب فرهنگي و پروژه تصفيه دانشگاه در واقع تلاشي بوده است كه فرهنگ مسلط (ايدئولوژي) براي تداوم يكدستي و همساني از خود بروز داد. دانشگاه‌ها در سال ۱۳۵۹ با حمايت بالاترين مقامات انقلاب يعني رهبري و رئيس‌جمهوري، تعطيل و طي دو سال پاكسازي شد. انقلاب فرهنگي، بازتاب و واكنش اقتدار رسمي در قبال تبديل دانشگاه به محل اجتماع نيروهاي مخالف بود. اجتماعي كه در دانشگاه ظهور مي‌يافت و يكدستي مفروض را خدشه‌دار مي‌ساخت. در حقيقت دانشگاه تعطيل شد تا «توده» مخدوش نشود.
نيروهاي مخالفي كه در دانشگاه جمع شده بودند همچون چريك‌هاي فدايي خلق و پيكار با وجود شباهت حداكثري‌شان به فرهنگ رسمي، در واقع موانعي فرهنگي بودند كه در توليد و تكثير هويت فرهنگي اسلامي اختلال ايجاد مي‌كردند(بانگاه زيملي اتفاقاً به سبب شباهتشان). دراين وضعيت ايدئولوژي‌هاي رقيب دانشجويي- هر چند كه از دل تئوري بومي‌گرايي اسلامي سر بر آورده بودند - تبديل به بهانه‌اي توده‌پسند براي پاكسازي حداكثري دانشگاه از نيروهاي متخصص شدند.
انقلاب فرهنگي اين امكان را فراهم ساخت كه فرهنگ مسلط ، مخالفين را از بيروني‌ترين لايه‌ها (مخالفان تئوري بومي‌گرايي اسلامي) تا دروني‌ترين لايه‌ها (بسياري از چپ‌هاي مذهبي) از دانشگاه بيرون بيندازد و به يوتوپيايي «جوهر ناب فرهنگي» نائل شود.
البته انقلاب فرهنگي براي رسيدن به جوهر ناب فرهنگي، تجربه مشتركي بود ميان بومي‌گرايان اسلامي و بومي‌گرايان مائوئيست.جنبش آموزش سوسياليستي كه در سال‌هاي ۱۹۶۳ و ۱۹۶۴ در چين قدرت گرفت، سرآغاز «مبارزه پاكسازي» دامنه‌دارتري بود كه جامعه چين را طي سال‌هاي ۱۹۶۶ تا ۱۹۶۹ متحول ساخت و تا ۱۹۷۶ تداوم يافت. انقلاب فرهنگي عظيم كارگري مائو در واقع نشانگر مجموعه‌اي مداوم و پيچيده از جدال‌هاي سختي بود كه از جهاتي بسيار انقلاب دوم چين را پديد آورد، همچون انقلاب فرهنگي ۱۳۵۹ در ايران.
انقلاب فرهنگي در واقع براي تصفيه ديگر مسؤولين حزب كمونيست طراحي شده بودتا حزب مرعوب شده و رهبري مائو تضمين شود. درواقع مائو آن رويداد را به مثابه يك «تصفيه بزرگ» به شمار آورد. اهداف اصلي او آن رهبران حزبي بودند كه فكر مي‌كردند تلاش‌هاي مائو در اشتراكي كردن و صنعتي كردن در جهش بزرگ به جلو يك فاجعه بوده است (داربي شر،۱۳۶۸) .
گاردهاي سرخ نيروهاي بسيج شبه نظامي بودند متشكل از دانشجويان و دانش‌آموزان تندرو كه در سال ۱۹۶۶ با رهبري مائو، امكان تصفيه بزرگ را فراهم ساختند.درجريان انقلاب فرهنگي مائو، تصوير او بر هر مقاله‌اي در روزنامه‌ها نقش بست و نزديك به ۴/۸ ميليارد آرم از سر مائو ساخته شد، يعني به ازاي هر چيني، شش عدد. هر چيني نسخه‌اي از كتاب «سرخ كوچك» كه نقل‌قول‌هايي از مائو بود را دريافت كرد و آن كتاب مي‌بايست در تمامي مراسم عمومي همراه آنها باشد و در دستان رو به آسمان آنها تاب بخورد.
در جريان انقلاب فرهنگي مائو، گاردهاي سرخ با بي‌رحمي شروع به پاكسازي دگرانديشان كردند. هزاران بناي تاريخي با خاك يكسان و اقليت‌هاي قومي و مذهبي از جمله مسلمانان سركوب شدند (داربي شر، همان) .البته ريشه‌ هاي تاريخي انقلاب فرهنگي ۱۹۶۶ را بايد در يك دهه پيشتر جست. مائو در دوم مي سال 1956 در نطقي موسوم به «بگذار صدگل بشكفد» روشنفكران و فرهنگيان را به انتقاد از حزب كمونيست ترغيب كرد. اما انتشار آثاري انتقادآميز نظير نمايشنامه «هاي روي عزل مي‌شود» و رمان «ده سه فاميل» كاسه صبر مائو و همسر چهارمش جيانگ چنگ را لبريز كرد.
تحليلگران معتقدند كه مائو با انقلاب فرهنگي خود سه هدف را دنبال مي‌كرد:كنار زدن رقبا ودگرانديشان، مقابله با تهديد افكار ناخوشايند شوروي‌ها و توقف نفوذ انديشه‌هاي سرمايه‌داري و دموكراتيك غربي.
خبرنگاري آمريكايي كه در خلال انقلاب فرهنگي، مدتي را با همسر مائو گذرانده بود، گفته است اين زن آنچه را سرمايه‌داري منحط غربي مي‌خواند، محكوم مي‌كرد، ولي در محافل خصوصي مطابق تازه‌ترين مدهاي اروپا وآمريكا خود را مي‌آراست و در سينماي شخصي خود، فيلم‌هاي غربي مي‌ديد (به نقل از BBC) .
تأكيد بر فرهنگ در ايدئولوژي‌هاي بومي‌گرا اقدامي بوده است كه اقتدار سياسي براي تبديل جامعه به توده‌هاي حامي ويكدست صورت‌بندي نموده و با اتكا به قدرت فرهنگ در يكسان‌سازي كه لازمه تداوم يك انقلاب توده‌اي است، در قالب انقلاب فرهنگي، خود را مستقر كرده است.

۴.

اين واقعيت را نمي‌توان انكار كرد كه ايدئولوژي‌ مدرنيزاسيون اسلام‌گرا با دانشگاه، به معناي تجربه غربي آن، در تخالف است. البته اين مسأله از ريشه‌هاي فرهنگي محكمي برخوردار است. در غرب حوزه‌هاي علوم ديني در فرايند مدرنيزاسيون، به تدريج تبديل به دانشگاه شدند. دانشگاه‌هاي باسابقه‌اي نظير كمبريج و آكسفورد قبلاً حوزه های علوم ديني بودند كه بعدها متحول شدند. در ايران، مدرنيزاسيون يك پديده برون‌زا بود و اجازه نيافت به صورت درون‌زا در حوزه‌هاي علميه شكل گيرد. در نتيجه مجبور شديم در كنار نهادهاي سنتي خود، نهادهاي جديد به وجود آوريم و بدين ترتيب مدارس رشديه در كنار مكاتب قديم و حوزه‌ها شكل گرفت و يك شكاف پي‌ريزي شد (منصوري،۱۳۷۷).
ايده وحدت حوزه و دانشگاه كه از محوري‌ترين ايده‌هاي پايه‌گذاران انقلاب فرهنگي بود، محصول همين شكاف است. دربند چهاردهم منشور شوراي عالي انقلاب فرهنگي آمده است:

«شناخت نيازهاي فكري و معرفتي ضروري و تهيه طرح‌هاي لازم براي فعاليت انديشمندان و به كارگيري امكانات پژوهشي حوزه و دانشگاه براي پاسخگويي به آن نيازها.» اين وظيفه شورا در بند هفدهم اينگونه تكميل مي‌شودكه «تهيه و تصويب برنامه‌ها و طرح‌هاي همكاري حوزه و دانشگاه در زمينه‌هاي علمي، آموزشي و پژوهشي» (منشور شوراي عالي.../ همان).
شايد بتوان اكنون تصوير روشن‌تري از نسبت ميان فرهنگ و پديده انقلاب فرهنگي داشت، اما سؤالي كه پيش‌رو قرار مي‌گيرد اين است كه پديده انقلاب فرهنگي (به مثابه يك رخداد) چگونه به «نهاد» تبديل شد؟
شوراي عالي انقلاب فرهنگي به عنوان يكي از مهمترين نهادهاي قانون‌گذار در كشور، امروزه زمام امور فرهنگي را در دست دارد. در چهار بند پاياني منشور شوراي عالي انقلاب فرهنگي آمده است:
«تصويب ضوابط تأسيس مؤسسات و مراكز علمي، فرهنگي، تحقيقاتي، فرهنگستان‌ها، دانشگاه‌ها و مراكز آموزش عالي و تصويب اساسنامه هر يك و تجديدنظر در اساسنامه‌هاي مؤسسات عنداللزوم، تصويب ضوابط كلي گزينش مديران، استادان، معلمان و دانشجويان دانشگاه‌ها و مراكز تحقيقاتي و فرهنگي و مئدارس كشور و تعيين مرجع براي گزينش آنان، سياستگذاري به منظور ريشه‌كن كردن بي‌سوادي، تعيين مرجع براي طرح، تدوين و تصويب برنامه‌هاي فرهنگي، پژوهشي، آموزشي، علمي و تحقيقاتي و...» (منشور شوراي عالي... / همان).
اين بندها گوياي نقش محوري نهادي است كه از دل رخداد انقلاب فرهنگي و تئوري بومي‌گرايي حامي آن، سر برآورده است.شايد بتوان فرايند تبديل «رخداد» انقلاب فرهنگي به «نهاد» انقلاب فرهنگي را با بهره‌گيري از تئوري «هژموني» آنتونيوگرامشي(۳)، بهتر فهميد.
هژموني، توصيف روشي است كه با آن غلبه طبقه حاكم از طريق مجموعه‌اي از نيروهاي مرتبط فرهنگي، اجتماعي و سياسي، دوام پيدا مي‌كند. هژموني ، از نظر گرامشي ، به موقعيتي اطلاق مي شود كه در آن يك « بلوك تاريخي » متشكل از جناح هاي طبقه حاكم رهبري فكري – اخلاقي طبقات فرودست را به دست مي گيرد و نوعي اقتدار اجتماعي پيدا مي كند . در زمان بحران اجتماعي همچون انقلاب، اين غلبه عمدتاً با اعمال زور و به گونه‌اي مستقيم ظهور مي‌يابد، اما در زمان تثبيت ساختار سياسي، حكومت طبقه مسلط از طريق استيلاي فرهنگي و با پشتيباني حقوقي نهادهاي محافظ، تداوم مي‌يابد. در يك نظام هژمونيك همواره تلاش مي شود كه اين اطمينان حاصل گردد كه زور اعمال شده مبتني بر رضايت اكثريت است . اين رضايت اغلب توسط ارگان هاي افكار عمومي ، روزنامه ها ، تشكل ها و جزء آن ، كه خود در برخي مواقع دستكاري و مخدوش مي شوند ، ايجاد مي شود. مقصود گرامشي از «رضايت» حالتي رواني است متضمن پذيرش نوعي نظم سياسي- اجتماعي يا پذيرش پاره اي از ابعاد مهم نظم مذكور . مشخه اصلي هژموني وجود نوعي همنوايي است كه مبتني بر دلبستگي و موافقت آگاهانه با اركان و عناصر يك جامعه است . يعني در هر هژمونيك نوعي وفاق بر سر باورها و ارزش ها و نهادها وجود دارد .
از نظر گرامشي ، دولت و جامعه مدني و حزب و روشنفكران اصلي ترين نهادهايی هستند كه « اعمال زور به شكلي هنجاري » را ممكن مي سازند ، يعني نوعي « نظم هنجارين » را از كانال كسب رضايت عموم شكل مي دهند .
انقلاب فرهنگي، سياست فرهنگي حكومت تازه به قدرت رسيده‌اي بود كه در شرايط بحراني آن روز ايران، با زور اعمال مي‌شد؛ سياست فرهنگي كه بعدها و در شرايط ثبات به گونه‌اي هژمونيك و با پشتيباني نهاد شورايعالي انقلاب فرهنگي، استمرار پيدا كرد.




منابع و مواخذ:

۱ -‌ منشور اهداف و وظايف شوراي عالي انقلاب فرهنگي/ به نقل از پايگاه اطلاع‌رساني دبيرخانه شوراي انقلاب فرهنگي www.iranculture.org

۲-‌ برمن، مارشال/ تجربه مدرنيته/ ترجمه مراد فرهادپور/ انتشارات طرح نو/ چاپ اول ۱۳۷۹‌ 

۳- ميرسپاسي، علي/ تأملي در مدرنيته ايراني/ ترجمه جلال توكليان/ نتشارات طرح نو/ چاپ اول ۱۳۸۳

۴- بشيري، عباس/ انقلاب در بحران، کارنامه و خاطرات هاشمي‌رفسنجاني سال ۵۹/ دفتر نشر معارف انقلاب/ چاپ اول ۱۳۸۴

۵- اباذري ،يوسف / مقاله پوپوليسم نفتي يا دولت آن است كه بي‌خون دل آيد به كنار/ روزنامه آينده نو/ شماره ۱۰۸، ۲۱ آذرماه ۱۳۸۵/صفحه انديشه

۶- آل احمد، جلال/ غرب‌زدگي/ انتشارات رواق/ چاپ اول ۱۳۴۱

۷- داربي شر، يان/ تحولات سياسي در جمهوري خلق چين/ ترجمه عباس هدايت وزيري/ انتشارات سازمان آموزش انقلاب اسلامي/ چاپ اول  ۱۳۸۳                                                                        

۸-گزارش خبرگزاري BBC در چهلمين سالگرد خاموش انقلاب فرهنگي مائو در چين

۹- منصوري، رضا / ايران ۱۴۲۷/ عزم ملي براي توسعه علمي و فرهنگي/ انتشارات طرح نو/ چاپ اول ۱۳۷۷

پي‌نوشت‌ها:
۱-‌ ميلاني تحليل خود را درباره طبقات اجتماعي دهه‌هاي 40 و 50 در كتاب زير مطرح مي‌كند:
M. Milani / the making of Iran’s Islamic Revolution
۲-‌ براي آشنايي با ديدگاه‌هاي هابرماس درباره حوزه عمومي مراجعه شود به؛
هابرماس، يورگن/ دگرگوني ساختاري حوزه عمومي/ ترجمه جمال محمدي/ انتشارات افكار/ چاپ اول 1384
۳-‌ براي آشنايي با مفهوم هژموني گرامشي مراجعه شود به؛
هالوب، رناته/ آنتونيوگرامشي، فراسوي ماركسيسم و پسامدرنيسم/ ترجمه محسن حكيمي/ نشر چشمه/ چاپ اول 1374


پيوست: رخداد انقلاب فرهنگي

پس از شهريور 1320، دانشگاه به مركز اصلي تحركات سياسي تبديل شد. نقش دانشگاه و دانشگاهيان در جريان ملي شدن صنعت نفت به رهبري دكتر محمد مصدق كه خود چهره‌اي دانشگاهي محسوب مي‌شود، نيز بسيار چشمگير بود. حتي پس از كودتاي 28 مرداد نيز هم در تاسيس نهضت مقاومت ملي و هم در بيانيه‌هايي كه عليه دولت و قرارداد كنسرسيوم نفتي صادر شد، دانشگاهيان در صف مقدم مبارزه بودند. حادثه 16 آذر 1332 و كشتار دانشجويان در صحن دانشگاه تهران كه اوج نارضايتي ملت از دولت كودتا را به تصوير مي‌كشيد، نمونه ديگري بر ميزان تاثيرگذاري دانشگاه در مبارزات مردم ايران است.
در سال‌هاي 1339 تا 1343 نقش اصلي مبارزات را دانشگاهيان برعهده داشتند. ظهور علي شريعتي از دانشگاه و حركت فكري كه او به وجود آورد، دانشگاه را به مركز توجه ملت ايران مبدل كرد. بر اين موارد بايد حركت‌هاي چريكي و مسلحانه سال‌هاي پاياني دهه 40 و آغازين دهه 50 را نيز بيفزاييم، چراكه در اين تحركات نيز رهبري با دانشجويان و دانشگاهيان بود.
با نزديك شدن توفان انقلاب در سال 1356 نقش دانشگاه بيش از پيش برجسته شد. زماني كه با اوج‌گيري تظاهرات و تحصن‌هاي دانشجويي، دانشگاه تهران و ملي (شهيد بهشتي) تعطيل شد، استادان و كاركنان دانشگاه در دانشگاه تهران متحصن شده و خواستار آزادي زندانيان سياسي شدند. سيزدهم آبان 57 نيز با هجوم نظاميان به دانشگاه، گروه زيادي از دانشجويان و دانش‌آموزان كشته شدند و به اين ترتيب دانشگاه كاملا تعطيل شد.
حادثه 28 آذرماه 57 نيز كه استادان براي بازگشايي دانشگاه‌ها در وزارت علوم تحصن كرده بودند در شتاب‌گيري انقلاب موثر بود. در اين جريان دكتر كامران نجات‌اللهي در حال سخنراني براي گروه متحصن هدف گلوله قرار گرفت و كشته شد. از آن پس امواج تحصن و درگيري‌هاي خشونت‌بار سراسر مراكز دانشگاهي كشور را فرا گرفت. زماني كه دولت بختيار از ورود آيت‌الله خميني به ايران جلوگيري كرده بود جمعي از روحانيون در مسجد دانشگاه تهران متحصن شدند. در مورد اهميت دانشگاه در جريان انقلاب نكات بسياري مي‌توان افزود.
پس از پيروزي انقلاب نيز دانشگاه به عنوان محل برگزاري نماز جمعه انتخاب شد و مهندس بازرگان نيز اولين سخنراني خود را در دانشگاه انجام داد با توجه به چنين جايگاه بي‌نظيري است كه مي‌توان تحولات بعدي دانشگاه را تحليل كرد.
پس از پيروزي انقلاب از آنجايي كه بسياري از گرو‌ه‌هاي سياسي توان تاثيرگذاري بر توده مردم را نداشتند و از آنجايي كه ميزان اثرگذاري دانشگاه را تجربه كرده بودند عمده فعاليت خود را در مراكز آموزش‌عالي متمركز كردند. از طرفي به علت جو ملتهب پس از پيروزي انقلاب و آزادي كه پس از آن ايجاد شده بود دانشجويان نيز چندان تمايلي براي حاضر شدن در كلاس‌هاي درس نداشتند و مسايل سياسي جاذبه قوي‌تري براي آنان داشت. به اين ترتيب دانشگاه‌ها عملا به صورت دفاتر حزبي و سياسي درآمد. در اين ميان جريان چپ (ماركسيستي يا اسلامي) بيشترين نفوذ را در اين مراكز به دست آورده بود. اين گروه‌ها كه به علت موقعيت فكري و اجتماعي خود امكان حضور در مراكز سنتي شهري و روستايي را نداشتند دانشگاه‌ها را تنها نقطه اميد خود براي تاثيرگذاري بر روند انقلاب مي‌دانستند.
بين سال‌هاي 1358 تا 1359 اعتصاب‌ها و شورش‌هاي مختلفي در ادارات و كارخانه‌ها و بعضي شهرها به وجود آمد و همزمان با اين حوادث، دانشگاه‌ها نيز مركزي براي تحركات سياسي و تحصن‌ها و اعتصاب‌ها شد.
روز اول مهرماه 1358، آيت‌الله خميني در پيامي به مناسبت بازگشايي دانشگاه‌ها مي‌نويسد: «سلام بر دانش و دانشگاه و دانشگاهياني که چراغ راه هدايت و راهنمايي ملت به سوي تعالي و سعادت و فضل و فضيلت هستند. سلام بر دانشجويان و استاداني که در سال‌هاي طولاني اختناق با محروميت‌ها و شکنجه‌ها و ناراحتي‌هاي روحي و جسمي مواجه و با شهامت و شجاعت ايستاده و تسليم قدرت‌هاي شيطاني نشدند.» ايشان در ادامه اين پيام با اشاره به اينکه احتمالا بعضي گروه‌ها در کار دانشگاه‌ها اخلال کنند و از رفتن سرکلاس‌ها جلوگيري نمايند، از دانشجويان مي‌خواهد که نسبت به چنين اقداماتي بي‌تفاوت باشند.آيت‌الله خميني در پايان مي‌افزايد: «ما با آزادي و منطق، موافقيم ولي اگر توطئه و خرابکاري باشد، تکليف ديگري داريم و از خداوند متعال خواستارم کار به آنجا نکشد.»
با اين حال، مسايل آنچنان که مسوولان انقلاب انتظار داشتند پيش نرفت. اواسط شهريور 1358 و در مذاکرات شوراي انقلاب اين نگراني‌ها مطرح شده است. در بخشي از اين مذاکرات، نکات مهمي به چشم مي‌خورد. آيت‌الله بهشتي در جلسه مورخ 14/6/1358 مي‌گويد: «گروه‌هاي مخالف مسير انقلاب ممکن است از تجمع در دانشگاه‌ها و مدارس براي منظورهاي خود بهره‌برداري کنند، طبعا بايد پيش‌بيني لازم را در اين امر داشت.» قطب‌زاده نيز معتقد بود: «چپي‌ها طرح وسيعي هم براي دانشگاه و هم براي مدارس دارند. تا جايي که مي‌خواهند در هفته اول همه را به اعتصاب و شورش بکشانند.» هاشمي‌رفسنجاني در اين جلسه پيشنهاد تعطيلي سراسري دانشگاه را داده و در جلسه روز بعد نيز مي‌‌گويد: «جلو شلوغي دانشگاه را خوب مي‌شود گرفت… عده زيادي بچه مسلمان اگر در تهران باشند در مزاحمت براي انقلاب از آن دفاع مي‌کنند.» و در جلسه هيجدهم شهريور 58 نيز تاکيد کرد: «بگذاريد آنها شلوغ کنند… آن وقت جلو مردم آنها را تخطئه مي‌کنيم. جلوگيري از کار آنها کاملا ممکن است…جلوگيري از شلوغي مي‌شود کرد. از خشونت نمي‌ترسيم. امروز شروع شود بهتر از سه‌ماه ديگر است.»
در طول شش‌ماه اين درگيري‌ها به اوج خود رسيد. هاشمي‌رفسنجاني که براي ايراد سخنراني به دانشگاه تبريز رفته بود روز 26 فروردين در تالار اجتماعات دانشکده پزشکي دانشگاه تبريز حاضر شد. ليکن سخنراني وي با شعارهايي که گروه‌هاي مخالف سر مي‌دادند، نيمه تمام ماند. در اين ميان گروه ديگري از دانشجويان به هواداري از سخنران پرداخته و با گروه مخالف درگير شدند و در اين درگيري‌ها حتي درهاي تالار سخنراني نيز شکسته شد.
اين حادثه زمينه لازم را براي اقدامات بعدي فراهم کرد. در طول روزهاي بعد ساختمان مرکزي دانشگاه توسط اعضاي سازمان دانشجويان مسلمان و انجمن اسلامي کارگران و کارمندان تصرف شد و متصرفان خواستار تصفيه و پاکسازي دانشگاه‌ها شدند.
فروردين 1359 روزنامه کيهان اعلاميه‌اي را منتشر کرد که در آن تاکيد شده بود عده‌اي قصد دارند طي روزهاي آينده اقدام به تعطيل نمودن دانشگاه‌ها و مدارس عالي بکنند. در اين اعلاميه طراحان عمليات همگي از دانشجوياني معرفي شده بودند که فعاليت‌هاي خود را از چندي پيش آغاز کرده‌اند. شوراي انقلاب اعلام کرد که تمامي دانشگاه‌ها از 15 خرداد تعطيل مي‌شوند تا به وضع آنها رسيدگي شود.
بنابر اطلاعيه اين شورا، تا 14 خرداد مي‌بايست همه امتحانات دانشگاه پايان مي‌پذيرفت و پس از آن تا مدتي تعطيل مي‌شد. «تا فرصت کافي براي تهيه برنامه و نظام آموزشي به وجود آيد» در اين اطلاعيه تاکيد شده بود که «پذيرش دانشجو براساس موازين جديد انجام خواهد شد» و «هرگونه استخدام در دانشگاه از هم‌اکنون بايد متوقف شود». در بخش ديگري از بيانيه شوراي انقلاب نيز آمده بود: «ستادهاي عملياتي گروه‌هاي گوناگون، دفترهاي فعاليت و نظاير اينها که در دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها و موسسات آموزش عالي مستقر شده‌اند، ظرف سه روز از صبح شنبه تا پايان روز دوشنبه برچيده شود. چنانچه با پايان اين مهلت تاسيسات مذکور برچيده نشوند، شوراي انقلاب مصمم است که همه با هم يعني رئيس‌جمهوري و اعضاي شورا، مردم را فرا خوانده و همراه مردم در دانشگاه حاضر شوند و اين کانون‌هاي اختلاف را برچينند» اين بيانيه 29 فروردين 1359 صادر شده بود. ليکن تعطيلي دانشگاه‌ها خيلي زودتر از 15 خرداد عملي شد.
به دنبال حوادث تبريز در ديگر شهرها نيز حوادثي رخ داد. درگيري‌هاي دانشگاه تهران بيش از 12 ساعت به طول انجاميد. درگيري دانشگاه شيراز و دانشگاه مشهد نيز طولاني‌تر از ديگر شهرها بود. روز دوم ارديبهشت 1359 کار تمام شده بود. آن روز بني‌صدر به همراه هياتي به دانشگاه آمد و در آنجا سخنراني کرد. اين حرکت سرآغاز «انقلاب فرهنگي» تلقي شد. پس از آن و تا دو سال بعد (1362) دانشگاه‌ها تعطيل بودند و پس از بازگشايي مجدد بسياري از دانشجويان و استاداني که از گروه‌هاي سياسي خاصي حمايت کرده بودند از دانشگاه تصفيه شدند.
چندي بعد و در تاريخ 23/3/1359، امام خميني طي حکمي فرمان تشکيل ستاد انقلاب فرهنگي را صادر کردند. اين ستاد که با عضويت هفت نفر (محمدجواد باهنر، محمدمهدي رباني‌املشي، حسن حبيبي، عبدالکريم سروش، شمس آل‌احمد، جلا‌ل‌الدين فارسي و علي شريعتمداري) تشکيل شده بود، ماموريت يافتند که «براي برنامه‌ريزي ريشه‌هاي مختلف خط‌مشي فرهنگي آينده دانشگاه‌ها براساس فرهنگ اسلامي و انتخاب و آماده‌سازي اساتيد شايسته و متعهد و آگاه و ديگر امور مربوط به انقلاب آموزشي، اقدام نمايند.»
ستاد انقلاب فرهنگي بعدها به شوراي عالي انقلاب فرهنگي تغيير نام داد و اعضاي آن بارها تغيير کرد که تاکنون نيز به کار خود ادامه داده است.


براي تهيه پيوست از منابع زير استفاده شد:
- بشيري، عباس. انقلاب در بحران، کارنامه و خاطرات هاشمي‌رفسنجاني سال 59، تهران، چاپ اول 1384، دفتر نشر معارف انقلاب، صص132-120
- غائله چهاردهم اسفند 1359، ظهور و سقوط ضدانقلاب، دادگستري جمهوري اسلامي ايران، چاپ اول 1364 تهران، صص295-281
- رضوي، مسعود. هاشمي و انقلاب، تاريخ سياسي ايران از انقلاب تا جنگ، انتشارات همشهري، تهران، چاپ اول 1376
- يوسفي اشکوري، حسن. در تکاپوي آزادي، سيري در زندگي، آثار و افکار مهندس مهدي بازرگان، جلد دوم، چاپ اول: تهران 1379، انتشارات قلم، صص 406-400
- آخرش هم ندانستند که منزلگه مقصود کجاست، گفت‌وگو با عبدالکريم سروش، مهرک کمالي، ماهنامه لوح، شماره 6 مهر 1378، صص 44-34

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 2:40  توسط امین بزرگیان  |